X
تبلیغات
رایتل
Top java codes
دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386

بس است دیگر! (نگاهی به نمایشگاه باربد گلشیری در گالری طراحان آزاد)

از راه پله که می روی پایین، از پاگرد دوم، راه پله تمام می شود. انگار دهانه ی سیلوی آرد را گشوده باشند. تا پای پله گردی سفید پیش آمده و درِ ورودی بعدِ پله ها که عادت داری با عبور از راه پله ببینی اش زیر توده ای سفید مدفون است. اگر لامپی آویخته را ببینی و احیاناً معدن پس از ریزش آوار را هم دیده باشی که با نوری حقیر روشن است؛ دیگر قیاس این دو بی تناسب نخواهد بود.

***
چندی است که گالری های ما در خوابی عمیق فرو رفته اند و اگر همین یک گالری که به همت رزیتا شرف جهان می چرخد را هم در نظر نگیریم. بهتر است خیلی جستجو نکنید برای دیدن اثر. اگر این قدر خودمانی می نویسم هم باز دلیل ش چیزی از همین دست است. که روزهای جشنواره است و صفحه ی تجسمی روزنامه ی اعتماد را داده اند به تئاتر و سینما؛ که اگر نه در ستون «چیزی دیگر» می نوشتم. گاهی فکر می کنم که این همه گالری که در «دورِ» خود گیر کرده اند و با چند نقاش و چند مخاطب هفته های سال را می گذرانند هم اگر نبود خوب این چند نفر که هستیم می توانستیم به خانه های هم برویم و کار ببینیم که وزارت محترم هم شاد بودند از این عمل صواب. البته دوباره می گویم که گالری آزاد از این قاعده بیرون است. چرا که حداقل من حاضر نمی شوم توی خانه ام بیست و سه تن گچ بریزند که حالا هنرمند مربوطه بخواهد چیزی گفته باشد!

***
مشخصات اثر را که می خوانی نوشته است: بس، ۱٣٨٦ باربد گلشیری ۲٣ تن گچ خام. «بس» واژه ی تمام کننده ای است. گرچه در اعلان«بندی» پس از آن نشسته و در پوستر «نقطه بندی» کنارش قرار گرفته اما «بس» به خودی خود پایانِ یک داستان است که خود به پایان نرسیده بلکه متوقف شده است. اگر باربد گلشیری به جای دویست کیلو گچ خام حقیقتاً از ۲٣ تن گچ استفاده کرده بود این بدوی ترین صورتی بود که می شد این حکم – یعنی بس- را به اجرا در آورد. احکام اجرایی گر چه مو به مو این چنین نیستند لیکن نتیجه شان چندان هم با نتیجه ی انباشتن گالری از گچ متفاوت نیست. اما «نقطه بند» ی که هنرمند گذاشته جا را برای جمله ای معترضه باز می گذارد.
به گچ انباشته که فکر می کنی خاطرات تاریخی در ذهنت بیدار می شود؛ چه دارندگان هاله ی مقدس را که با سر در شفته ی گچ و آهک نکردند آنان که نام شان پشت لقب هاشان مخفی بود! اما تلاش کن از ارجاعات تاریخی دوری کنی. می توانی از فلاش بکی نزدیک تر استفاده کنی؛ و به یاد کودکی ات بیفتی که دیوار خانه ای را بند می کشیدند با گچ، که خانه خانه ی مادر بزرگِ مادرت بود و سه روز پیش تر پدرت را در بند کرده بودند! از خاطرات خودت هم که بگذری می توانی به تصاویر ذهنی ات رجوع کنی زمینه ای که پوشیده است از برفی سفید که سرد نیست اما کف پاها را می سوزاند، چند دقیقه که تنفس کنی رد خون را توی نایژه هایت حس می کنی بالا می آید ... بس است دیگر!

__________________________________________________________________
از یادداشت های ویرگول، هشتم بهمن ۱٣٨٦.