X
تبلیغات
رایتل
Top java codes
یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1386






چرخدنده های یتیم شده

ساعت نزدیک پنج صبح بود که خوابم برد، چهار ساعت بعد با صدای گوشی ام از خواب بیدار شدم. متن پیام کوتاه بود: " ژازه فوت کرد". چند ثانیه ی گنگ گذشت تا فهمیدم فرستنده ی پیام کیست. چرای دریغ، چند دقیقه ای بیش نپایید که ژازه پیر بود و تنها و چند سالی بود که دیگر در خانه اش را هم به این راحتی ها باز نمی کرد برای کسی. این سه واژه که در سرم می چرخید بی اختیار کبوتری ترسیده را می دیدم، کورسوی نور زیر زمین و مجسمه های رقصانی که از دل تاریکی هو هو می کنند. این تصاویر نخستین دیدار من با او بود. مدرسه می رفتم و نمی دانم کجا بود که «شرح حال» را دیدم، فیلم کوتاهی که امروز به جرئت می گویم درخشان ترین اثر کارنامه ی سینایی است- البته آن روز نمی دانستم و آن روز ژازه را هم نمی شناختم. از این راه بود که برای اولین بار پیرمرد را ملاقات کردم؛ از راه غول های کوچک و بزرگ چرخدنده ای که کبوتر را می ترساندند. سال ها طول کشید تا بفهمم این غول های آهنی، «دیو» نیستند و این کبوتر ترسیده شاید ژازه ی پیر باشد که گیر افتاده در کارگاه تاریک خودش و دارد تلاش می کند که بگریزد. شاید هم این غول های آهنی ترس ژازه اند و آن کبوتر منم و از ترس های ژازه ترسیده ام. پدر چرخدنده ها امروز دیگر نیست و غول های مهربان او هم دیگر یتیم شده اند اما اندوه من اندوه از دست دادن چهره ای ارزشمند از برگی از تاریخ هنر این سرزمین نیست که اگر بود هم درباره ی ژازه به روشنی مصداق داشت بلکه اندوهِ من "همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد."