X
تبلیغات
رایتل
Top java codes
چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386


دوهفته نامه ی تندیس، شماره ی صد و هفده، 1386.
______________________________________________________________________________________
_
واژگان بدلی (نگاهی به آثار چِما مادوز)


«چِما مادوز» عکاسی است که با خاطره ی اشیا بازی می کند. و بنا به تعبیری، دایره ای از واژگان کهن را برای از نو ساختن قالب های تازه به کار می گیرد؛ قالب هایی که نتیجه ی نهایی شان یکسره متفاوت از سرچشمه ی واژگان است. تصاویر سیاه و سفیدِ عکاسی شده با دوربین قطع متوسط، استفاده از نور طبیعی، چیدمان صحنه های کوچک و «ساده سازی» شده، چاپ های درخشانِ ژلاتین نقره همگی روش هایی هستند که به کار گیری آن ها در آثار «مادوز» ما را به ادبیات تصویری آشنایی در تاریخ عکاسی ارجاع می دهند- و تا حدی مرا به یاد آثار «ایروینگ پن» می اندازد. اکنون با در نظر گرفتن این دایره ی واژگانی آشنا- و تا حدی کهنه- اگر بخواهیم نمودی ملموس از این قیاس زبانی ارائه کنیم شاید بتوان به آثار «تی.اس الیوت» اشاره کرد. چرا که الیوت نیز با به کارگیری ساختمان زبانی که نسبت به روزگارش کهن محسوب می شود – چیزی شبیه به زبان جان میلتون- قالب های معاصرش را تجربه می کرد.
هر چند برخی از آثار «مادوز» طنز آلود به نظر می رسند لیکن اغلب آثار وی در جهتی حرکت می کنند که ساز و کار آگاهی دیداری ما را به چالش می کشد. تصاویر با نگاهی سَرسری، متعارف به نظر می رسند، اما نگاهی دقیق تر، لطیفه ای فراواقعی را افشا می کند که به نوبه ی خود، رانه ی اصلی سویه ی معنایی آثار است. «مادوز» با درآمیختن خاطرات ما ناسازه ای [پارادوکس] دیداری پدید می آورد. برای مثال جایی تکه ای پر جای شعله ی شمع را می گیرد، جعبه ی چوبی ساعت کنار دیواری جایش را به تابوت می دهد و خارهای روی ساقه ی گل سرخ بدل به قلاب می شوند. این تصاویر بازتابی صرف از آن چه موجود است نیستند –شکلی از حافظه ی قابل حمل- بلکه حاوی نوعی آگاهی اند. تقارن مخدوش این تصاویر با سمت دیگر آینه، یعنی تصویر شناخته شده ی حقیقت، وادارمان می کند تا با توجه به اتفاقات دیداری ای که در اجزای تصویر رخ داده است منظره ای از واقعیت دستکاری شده را ببینیم.
سنت تجربه شده ی تصاویری از این دست ما را وا می دارد که در پس این تغییرات ریختی به جستجوی ایده ای متافیزیکی – انتزاعی- باشیم. اما با مروری بر دوره ی آثار «مادوز» در می یابیم که حقیقتاً ایده ی محوری ای در کار نیست. شاید اگر هر یک از این آثار به صورت تک اثر و لابلای مجموعه ی متنوعی از آثار هنرمندان دیگر به چشم می خورد کمتر چنین گمانی را می پروراند. اما نظر به تاکید «مادوز» بر سازوکار ناسازوارانه که صرفاً مبتنی بر ریخت ابژه هاست، حضور فاعل شناسنده ی منفرد، خود به خود کمرنگ می شود. گر چه بنا به تعریف ادبی؛ ناسازه، گزاره ای متناقض است که با باریک بینی بیشتر نشان گر حقیقتی درخور توجه می شود و با شرط قرار دادن چنین تعریفی می توان به خطاب پیشین من خرده گرفت لیکن باز هم بر ناسازه وار بودن این تصاویر تاکید می کنم. بگذارید موقعیت ابژه های درون قاب ها را یک بار با هم مرور کنیم. ماده ی اولیه – مانند قلاب- با نشستن در یک بستر – مثلاً گل سرخ- اشاره به ابژه ای دیگر دارد – خار- که مانند ماده ی سازنده، ابژه ای شناخته شده است. اما پرسش این جاست که قلبِ «قلاب» به «خار» و این همان انگاشتن آن به چه اشاره دارد؟ گرچه می توان تئاویل بی شماری برای چنین بدل سازی ای بر شمرد اما به نظر می رسد بازی هنرمند در سطح ریخت و شکل به پایان رسیده است. «مادوز» به ما گوشزد می کند که چارچوب دریافت های حسی ما تا چه حد می تواند سست باشد اما از این جا، به ایده ای نیرومندتر راه نمی برد. بدین ترتیب وارد حوزه ای می شویم که می توان آن را قلمرو دال های بی مدلول نامید. واژگانی که فارق از هر گونه «تقابل معنایی» ای زاده می شوند. قیاس زبانی چنین ادعایی چنین خواهد بود: مثلاً اگر دو واژه ی «سر» و «بدن» را در نظر بگیریم- که هر کدام اشاره به امری ملموس دارند- و آن ها را با هم بیامیزیم، به واژه ی تازه ی «سربدن» می رسیم-چیزی مانند قلاب روی ساقه ی گل سرخ. حالا اگر این واژه ی تازه ساخته را به واسطه ی شباهت های آوایی، به جای «کرگدن» بنشانیم- به جای خارِ گل- از لحاظ ساز و کار همان عملی را به انجام رسانده ایم که هنرمند در تصاویرش تجربه می کند.
حتی اگر قیاس واژگانی بالا مضحک به نظر برسد، گمان می کنم تا حدی در بررسی شیوه ی زبانی آثار «مادوز» کارگشا است. هنرمند با به کار گیری دایره ی واژگان ای که طی چندین دهه تجربه و تثبیت شده است به نتایجی تازه و بازیگوشانه می رسد که از سویی شباهت به روایت هایی پارودیک از آثار کلاسیک دارد و از سوی دیگر با تعیین نکردن مقصد ارجاعات مفهومی، مخاطب را در فضایی گنگ، بلاتکلیف باقی می گذارد. فضایی که با وجود نسبت های مستقیمی که با نمودهای تاریخی مشابه اش دارد، تمامی این بستگی ها را قطع کرده و ما را در جهان سر خوش «چِما مادوز» قرار می دهد.

درباره ی هنرمند
چما مادوز (Chema Madoz) در سال ۱٩٥٨ و در مادرید اسپانیا به دنیا آمد. مادوز به سال ۱٩٨٠ وارد دانشگاه مادرید شد و در رشته ی تاریخ هنر به تحصیل پرداخت. وی در ۱٩٨۲ جذب عکاسی شد و تا سال ۱٩٨٣ در مرکز آموزش تصویر مادرید (El Centro de En Senanza de la Imagagen) به آموزش عکاسی پرداخت.